« ما با كسي جنگ نداريم! | صفحه اول | آي تي ايران دات نت و آر اس اس »

شنبه 24 آبان 1382

سه تصوير

خانمي از آشنايان وقتي كه پسرش به دنيا آمد كار خيلي قشنگي كرد. آبگوشت مفصلي درست كرد و برد جايي كه كودكان بي سرپرست را نگهداري مي كردند و نشست و در كنار آنها و با آنها از همان آبگوشت خورد. پزشكي از دوستان سفارش كرده بود هيچ غذايي براي اين بچه ها كه سال تا سال رنگ گوشت را هم نمي بينند بهتر از آبگوشت نيست ، وگرنه غذاهاي با كلاس تري هم مي توانستند تهيه كنند. آشناياني هم توصيه كرده بودند حتما غذا درست كنيد و حتما مطمئن شويد كه به بچه ها رسيده باشد اين غذا ، مثل اينكه حتي در اينجور جاها هم كساني خودشان را مستحق تر از اين بچه ها مي دانند وبه هدايا و چيزها يي كه مردم مي آورند رحم نمي كنند.
غذا كه تمام شده بود و خانم آشنا مي خواسته آنجا را ترك كند بچه ها دنبالش مي آيند و لباسش را مي گيرند و مي گويند :
فردا هم برايمان غذا مي آوري؟
اين تصوير اول.

خانم آشنا كه نمي تواند هر روز براي 40 بچه غذا ببرد؟ نياز به همت و كمك خانم ها و آقايان آشناي زيادي است كه هر كدام لااقل يك روز در حد وسعشان چيزي براي اين بچه ها ببرند. خانم و آقاي آشنا هم كه اين روز ها كيميا شده است.
خانم آشنا ديده بود چكار كند، زولبيا خريده بود و باز پيش بچه ها رفته بود. كساني گفته بودند حتي شده ميوه بخريد و براي اين بچه ها بياوريد ، بدنشان نياز دارد و سال تا سال يك ميوه سير نمي خورند .
در شهر هفت هزار ساله ما چهل كيلو انگور اعلا ي سياه الان مي شود هشت هزار تومان و چهل كيلو سيب سرخ اعلا هم مي شود 10 هزار تومان ، يك كارت اينترنت 20 ساعته مي شود چهار - پنج هزار تومان ، يك ادوكلن Cool water مي شود شش- هفت هزار تومان ، رژ لب هم قيمت هاي مختلفي دارد همه جورش هست از يكي دو هزار تومان تا ده -بيست هزار تومان قيمت لباس را هم كه همه دستمان است ...كجا بودم؟آهان، خانم آشنا مي گفت:" بچه ها هر چند كه با ولع مي خورند اما زياد نمي خورند .
يكي از بچه ها زولبياي اولي را كامل و دومي را نصفه خورد بعد ديدم كه با دقت نصفه ديگر زولبيا را در گوشه لباسش پيچاند و محكم توي دستش گرفت ، پرسيدم لباست كثيف مي شود چرا اينكار را كردي؟ كودك يواش گفت قايمش كردم كه فردا هم زولبيا داشته باشم.
اين تصوير دوم.
دوستي را بعد از سال ها سوار بر يك ماشين 80 ميليون توماني ديدم، ترمزي زد و سوار شدم ، خوشحال شدم و پرسيدم حتما كار و بارت سكه شده كه اين را خريده اي ؟ گفت نه بابا من لاستيك زاپاس اين را هم نمي توانم بخرم، مال كسي است كه من كارهايش را انجام مي دهم يعني در حقيقت من جاكش رسمي او هستم! بحث جالب شد ،هر چند كه جاكشي ديگر آن ابهت سابق را ندارد و يك شغلي شده مثل مسافر كشي اما پرسيدم چطور ؟
" در اين حوالي روستاي معروفي هست كه اتفاقا نام خانوادگي تعداد زيادي از ساكنانش هم همان نام روستا + يك "ي " است . دري به تخته خورد و يك محصول كشاورزي كه تا ديروز غذاي گاو و گوسفند و كوره هاي آجرپزي بود حكم زر ناب را پيدا كرد. "ي" هاي روستاي ما هم به تبع اين ترميدور خوش يمن يك شبه ميلياردر شدند. كم كم صحنه هاي جالبي توي روستا مي ديدي . كربلايي اصغر كه تا ديروز چشم بسته خر سوار مي شد حالا با يك مرسدس بنز الگانس كپل در حاليكه توي صندوق عقبش يك بغل يونجه و شبدر تازه بچشم مي خورد مي آمد جلوي طويله و به گاو و گوسفند هايش علف مي داد. تا مدتي بازار ماشين گرم بود ، اين يكي الگانس مي خريد آن يكي پرادو، اين كه پرادو مي خريد آن يكي پوز اين را مي زد يك كاميون ماك بدون دماغ مي خريد تا اينكه ديگر ماشين چيز جالبي براي پوز زني به حساب نمي آمد. مردم خيلي چيزها را امتحان كردند تا اينكه تكيه و مسجد سازي را بهترين وسيله پوز زن پيدا كردند. كربلايي اصغر پايين ده يك تكيه ساخته كه كولر گازي دارد و كربلايي اكبر بالاي ده تكيه اي ساخته كه شير مستراحش" هوشمند" است و تا دستت را زيرش ببري برايت طوري آب مي ريزدكه اصلا يادت مي رود مي خواستي ماتحت مبارك را هم يك شست و شويي بكني. در همين روستاي كوچكي كه گله به گله مسجد و تكيه مدرن ساخته شده كارگرهاي زيادي شب سر گرسنه بر بالين مي گذارند. تفريح "ى" هاي بوگندوي اين روستا سه چيز است : سفر مكه ،ترياك كشي و دختركان دانشجو.
مكه را من و امثال من هر سال برايشان ثبت نام مي كنيم و كارهاي اداري و مابقي اش را انجام مي دهيم، ترياك را خودشان تهيه مي كنند يعني برايشان مي آورند و بعضيشان هم دستشان توي خريد و فروشش است، دختركان دانشجو را هم من و امثال من با همين ماشين و در همين جايي كه شما نشسته اي در ازاي پول شهريه و خرج يك نيم ترم و از شهر هفت هزار ساله شما كه چند تا دانشگاه بزرگ دارد برايشان ميبريم.
اين هم تصوير سوم.

نوشته شده توسط: در November 15, 2003 03:45 AM | فرهنگ

Trackback Pings

براي ارسال دنبالک از لينک زير استفاده نماييد
http://itiran.net/cgi-bin/mt/itiran-tb.cgi/249

:نظرها

خيلي چيزهاي عجيب ديده ام، شنيده ام و خوانده ام. اما اين يکي واقعا به سرگيجه انداخت مرا !!

نوشته توسط: hamid at November 16, 2003 09:37 PM

نوشتن يک نظر




اطلاعات من را حفظ کن



 

Warning: include(/home/itiran/www/links/persianads.php): failed to open stream: No such file or directory in /home/itiran/domains/itiran.net/public_html/archives/000250.php on line 245

Warning: include(): Failed opening '/home/itiran/www/links/persianads.php' for inclusion (include_path='.:/usr/local/lib/php') in /home/itiran/domains/itiran.net/public_html/archives/000250.php on line 245