« پایان یک شورا | صفحه اول | یک اظهار نظر تازه »
پنجشنبه 24 فروردین 1385
یک پنجره

دم غروب پنجشنبه سنگ قبر شاعر شده امضایی روی مقوا، برگهای گل،دوگلدان و عکس رنگ و رو رفته و خیس خوردهای که با شمع آب شده روی آن چسبیده است.دختری شعر آنیکی را میخواند: یک پنجره برای من کافی است/ یک پنجره به لحظه آگاهی و سکوت .../ حرفی به من بزن/ آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد/ جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد/ حرفی به من بزن.../
قطاری می گذرد.
نوشته شده توسط: شهرام در April 13, 2006 07:08 PM | متفرقه
Trackback Pings
براي ارسال دنبالک از لينک زير استفاده نماييد
http://itiran.net/cgi-bin/mt/itiran-tb.cgi/1276
:نظرها
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است
که در آن مزد گورکن
از آزادی آدمی افزون باشد
نوشته توسط: حمیدرضا شریفی at April 15, 2006 12:17 PM