پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
نیویورک از نگاه سهراب
من به شدت در این شهر درمانده ام. در این شهر بی پرنده و نادرخت، هنوز صدای پرنده نشنیده ام. در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون، یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیک جیک؟! توقعی ندارم، ولی باید قانع بود و من هستم، مثلا یک چهارم قار قار کلاغ برای من بس است. من روزها نقاشی می کنم، هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست، پس تندتر کار کنیم. باید کاری کرد ولی نباید دود چراغ خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. در کوچه که راه می روی گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه ات می نشیند و این تنها ملایمت این شهر است. وگرنه آن جرثقیل که از پنجره ی اتاق پیداست، نمی تواند صمیمانه روی شانه ی کسی بنشیند. اصلاً برازنده ی جرثقیل نیست. اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر نمی شود نرم بود و حیا کرد و تهنیت گفت. نمی شود تربچه خورد. میان این ساختمانهای سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است. ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر. من دیر یا زود باید برگردم
نويسنده: رضا هاشمی | 12:42 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
دوشنبه 19 فروردین 1387
طوفان چین به هنر هم رسید
برای سالها پاریس و به طور عمومي فرانسه جایگاه اصلی هنر قلمداد ميشد. در طی قرون اخیر بسیاری از هنرمندان به امید یافتن فضای مناسب کاری، شهرت، توجه، درآمد و ... راهی پاریس ميشدند.
فرهنگ غنی این کشور از ادبیات گرفته تا نقاشی و از موسیقی تا سینما برای سالها مدینه فاضله بسیاری از هنرمندان جهان تلقی ميشد. نامهای ادبی و هنری که به فرانسه پیوند خورده اند بی شمارند و چنان مشهور که انگار بدون آنان جهان هنر ناقص است. حالا اما با ظهور قدرتهای جدید هنری به نظر ميرسد جايگاه فرهنگ و هنر فرانسه رو به تنزل گذاشته است. هر چند برای سنجیدن مقبولیت هنری شاخصهای مختلفی وجود دارد اما بازار خرید و فروش آثار هنری حالا به یک شاخص اصلی تبدیل شده است. حالا به جرات ميتوان گفت که این اقتصاد هنر است که میزان رشد و افول هنری کشورها و فرهنگها را تعیین ميکند. بر اساس آخرین تحقیقات انجام گرفته در خصوص بازار هنر، فرانسه جایگاه خود را به چین داده و این در حالی است که آمریکا و انگلستان با فاصله بسیار در مکانهای اول و دوم این بازار ایستادهاند. این موضوع به وضوح نشان میدهد که طوفان چینی حتی عرصههای هنری را هم مصون نگذاشته و با پایین کشیدن فرانسه خود در جایگاه سوم قرار گرفته است.
متن کامل گزارش در دنیای اقتصاد
نويسنده: شهرام | 10:58 PM | نظرها 1 | دنبالک 0
شنبه 25 اسفند 1386
پهلوان رابینسون!

من اصلا خوشم نیامد وقتی دیدم آقای رضا زاده با عنوان پهلوان ملی تبلیغ املاک رابینسون دبی را می کند!
من وقتی رضا زاده را می دیدم احساس غرور می کردم و عبارت یا ابولفضل روی لباس وزنه برداری و غرش و مردانگی او در هنگام بلند کردن وزنه در ذهنم می آمد.
شادی مردم اردبیل و مردم ایران را به خاطر می آورم.
به خودم می بالیدم که رضا زاده پیشنهاد ترکیه برای تغییر ملیت را رد کرد و موجب افتخار ملی شد.
اما الان این اسم نا مانوس رابینسون را در کنار رضا زاده نمی توانم توجیه کنم. وقی رضا زاده می گوید که "جهت امنیت سرمایه گذاری خودتان من فقط املاک رابینسون دبی را پیشنهاد می کنم. شما هم با من همراه شوید." آیا این همان راه و رسم پهلوانی است؟
پهلوان رضا زاده مشکل مالی داشته؟ شرکت ایرانی در ایران نبود؟؟
می دانم که ورزشکاران حرفه ای و قهرمانی با صنعت تبلیغات ارتباط نزدیکی دارند و برای تبلیغات امور مختلف از آنها استفاده می شود و این یک منبع در آمد آنهاست.
اما کسی که نام پهلوانی دارد و آن سابقه و رفتار را در ذهن من نشانده در کنار تبلیغ شرکت رابینسون دبی چه می گوید؟
کسانی که از یک ورزشکار و یک قهرمان ورزشی یک چهره فرا قهرمانی و پهلوانی ساختند جوابگو باشند.
در همین زمینه:
از ابوالفضل تا رابینسون !
نويسنده: رضا هاشمی | 04:22 AM | نظرها 24 | دنبالک 0
دوشنبه 29 بهمن 1386
چند دلیل برای پول نریختن به حساب سنتوری!
در بخش نظرات یادداشتی که راجع به سنتوری نوشته بودم یکی از دوستان از اعلام شماره حساب برای واریز پول کپی های غیر مجاز به حساب مشترک تهیه کنندگان سنتوری صحبت کرده بود.
لینکی داده بودند که در آن نوشته بود روز گذشته ايدهاي در گروه «ادب و هنر» اعتماد ملي شكل گرفت مبني بر اينكه هركس طي روزهاي اخير سيدي يا DVD «سنتوري» را به شكل غيرقانوني خريداري كرده، مبلغي به حساب تهيهكننده اين فيلم واريز كند.
و در ادامه :
مهرجويي در اين باره به اعتماد ملي گفت: «من شخصا با اين ايده موافقم. ژست قشنگي است و يك نوع وحدت و همدلي را ميرساند. ما ميتوانيم شماره حسابمان را اعلام كنيم، ولي اميدوارم مردم عزيز در جريان باشند كه ما محتاج نيستيم و هرچه به حسابمان واريز شود، صرف امور خيريه ميشود.» فرازمند هم كه قاچاق سيدي «سنتوري» را «ضربه به سينماي ايران» ميدانست، گفت: «اينجا مساله پول در ميان نيست. ما بايد به ضربه روحي فكر كنيم كه به مهرجويي و بقيه عوامل فيلم وارد شده است. بحث من اين است كه ميگويم اگر قرار بود سنتوري اكران نشود، چرا پروانه ساخت داديد؟!»
خوب ! ایده ناب اعتماد ملی را که من در یادداشت اولم مطرح کرده بودم و قبل از آن هم جایی ندیده بودم .
با توجه به اینکه روزنامه اعتماد ملی رسانه یک حزب سیاسی است به نظر من رنگ و بوی سیاسی بیشتری به این موضوع داده و موضوع سرقت و نشر غیر مجاز فیلم سنتوری را به یک جور مبارزه مدنی تبدیل کرده اند احتمالا اگر بعدش هم آمار اعلام کنند که فلان تعداد به ندای اعتماد ملی پاسخ مثبت دادند این مساله تقویت میشه.(در آستانه انتخابات زیاد هم بد نیست! )
اگر این حساب همانجوری که من پیشنهاد داده بودم بصورت خود جوش و مردمی ازش استقبال میشد خیلی بهتر جواب میداد.(از طریق رسانه وبلاگستان یا از طریق یک رسانه بی طرف و سینمای) امید وارم با این یاد داشتم به سالم ماندن این کار جالب کمک کنم و آخرش خودم هم برم و پول به حساب واریز کنم. چون از جنبه مثبت اگر نگه کنیم. یک حرکت فرهنگی است و هم روحیه دادن به مهرجویی است و هم از طرفی یک پیام واضح برای سانسور چی ها در بر داره که اگر این سیاق ادامه پیدا کنه کنترل سینما از دستتون خارج میشه.
اما دلایلی که من می تونم در ذهنم مرور کنم که پولی به این حساب نریزم از قرار زیر است.
یکی اینکه به نقل از کارگردان گقتند که خرید و دیدن این فیلم شرعا حرام است ! من از این استفاده های ابزاری از این موضوعات بدم میاد. اگر از این نگاه شرعی بخواهی به فیلم سنتوری نگاه کنی به نظر من نمره مردودی میگیره!
دوم اینکه به نظرم این حرکت از یک کار صنفی و مردمی میتونه تبدیل به یک کار سیاسی بشه و مورد موج سواری قرار بگیره و بعضی سایتها و رسانه های سیاسی این حرکت مردمی را به نام خودشون بزنند.
سوم اینکه اصلا با این مدل پول شویی که اگر اینقدر پول به فلان حساب بریزی کار بی اشکال میشه وگرنه نمیشه مخالفم.
چهارم اینکه آقای داریوش مهرجویی و فرازمند که این حساب مشترک را باز کرده اند گفتند که ما به این پول احتیاج نداریم و احتمالا (؟) صرف امور خیریه میکنیم. خوب اگر واقعا اینجور باشه ترجیح میدم خودم تصمیم بگیرم پولمو صرف چه کار خیری بکنم.
در انتها اینکه آقایان اگر واقعا به فکر پول و گیشه نبودند صحنه های نیمه بازاری و گیشه ای فیلم را حذف می کردند و یک فیلم تمام عیار می ساختند و الان هم با افتخار چنین صحبتی میکردند.من از این ژستهای فرهنگی (به قول آقای مهرجویی) خوشم نمیاد.
واقعا اگر پول براشون مطرح نبود چرا با این عجله حساب مشترک باز کردن؟
می تونستن حساب هرموسسه خیریه ای را اعلام کنند.
یا چندین راه دیگه!
خدا و خرما که با هم نمیشه!
هم ما پول نمی خواهیم هم به ما پول بدید!
راستی فکرشو بکنید واسه واریز مثلا 1000 تومان بخوای بری کلی تو صف بانک وایسی.
خسارت زمانیش و خسارت ترافیکی که در تهران ایجاد میشه و هزار جور خسارت دیگر این کار از منافع آن که گفتن موجب وفاق و همدلی در سینمای فرهنگی و مستقل ! میشه ، بیشتره!
اما خوب چون یک کار هیجان انگیزه و خیلی ها با این کار فکر می کنند مشت محکمی به دهان قاچاقچی های سینمایی زدند و احساس فرهیختگی هم میکنند. ممکنه استقبال بشه.
این نکته هم مهمه که اگر واقعا پول چندانی به این حساب واریز نشه یا مبلغ واریزی اعلام نشه بازی کاملا مغلوبه میشه و اعلام میشه که درصد افرادی که از این کار حمایت می کنند خیلی کم است و فقط سر و صدا می کنند و قصدشون تشویش اذهان عمومیه و سانسور سینمایی شدت هم میگیره.
ای کاش کسانیکه ایده یک نفر را به نام خود می کنند اگر به فکر بهره برداری و منافع نیستند با خود آن شخص مشورت میکردند تا راه درست اجرای آنرا یاد بگیرند.
لطفا شما هم در بخش نظرات ، نظر بدهید. این ها یک جور بلند فکر کردن است که برای تبادل نظر مطرح می کنم.
چند مطلب مرتبط:
ما همه دزدیم
بنیاد خیریه مهرجویی
نويسنده: رضا هاشمی | 05:50 AM | نظرها 28 | دنبالک 0
چهارشنبه 5 دی 1386
آینده سازان!
"دههی شستیها به طرز باورنکردنیای، پیشبینیناپذیرند و با همین خصلت، دهان دههی پنجاهیها را نه یک بار که چند بار، با دقتِ کامل و در کمترین زمان ممکن سرویس میکنند. اگر یکی از آنها تا کنون چنین نکرده، منتظر بمانید، حتماً آن یکی هم خواهد کرد"
این جملات را از وبلاگ خوابگرد نقل کردم. آقای شکرللهی به نکته ظریفی اشاره کرده است که برای من و خیلی از هم سن و سالهایم ملموس است. فقط در تعجبم که از ایشان بعید بوده که اینچنین از کسی که به قول ایشان دهه شستی است ضربه ببیند چرا که نقطه ضعف های این نسل فرصت طلب و ابن الوقت بیشمار است و با کمی هوشمندی ( گاهی با یک هویج فرنگی ) به راحتی اسیر خود زرنگ بینی شان می شوند.
نکته ای که آقای شکر اللهی به آن توجه نکرده اند این است که آرمان خواهی و پایبندی به اصول اخلاقی که در نسل متولیدن اواسط و اواخر دهه پنجاه دیده می شود مانعی برای راهبری نسل های بعدی نیست.اگر می خواهید با حفظ این اصول با این گروه تعامل کنید نباید صندوقچه های اسرار خود را به روی آنها بگشایید چون این نسل عادت عجیبی به فتح کردن و پشت سر گذاشتن دارد.
شخصا معتقدم که مخترع واژه هایی چون پیچاندن ، دو در کردن و گرد کردن زیر مجموعه ای از نسل جوانان متولد اواخر دهه پنجاه و اوایل شصت هستند.این مفاهیم را از آنها یاد گرفته ام.
این گروه خاص از نسل جدید ویژگیهایی دارند که در بسیاری از مواقع موجب تاسف می شود. فرصت طلبی بدون توجه به اصول اخلاقی، رویای یک شبه پولدار شدن، موج سواری ، آدم فروشی، جنگ جویی و سطحی نگری از ویژگیهای نمادین آنهاست.
آدم هایی که درک صحیحی از آرمان خواهی و اصول اخلاقی و خواسته های خود ندارند و هر آن به رنگ جدیدی در می آیند و در عین حال هیچ حریمی را محترم نمی شمارند و بی حیایی را با شجاعت و بی ادبی را با صراحت جابجا گرفته اند و بزرگ شدن خود را در کوچک دیدن دیگران می بینند.
قدرت را در نزدیکی به مراکز قدرت ( رانت ) می دانند و ثروت را در شیوه های نوین گول مالیدن بر سر دیگران (کلاه برداری) و مهندسی و دانش را در مدرک درجه چندم برخی دانشگاههای غیر دولتی یافته اند. نسلی که خودشان، خودشان را خنثی میکنند. فقط باید پیاده های بازی را به راحتی از دست ندهی.
به نطر من این نسل بازیچه دست گروهی از فرصت طلبان دهه چهل است. به خیال خود از نسل قبلی پیشی گرفته اند و در جستجوی جهت باد به نسل دهه چهل سواری می دهند.پس بهتر است به عروسک گردانهای اصلی توجه کنی!
نويسنده: رضا هاشمی | 05:15 AM | نظرها 5 | دنبالک 0
دوشنبه 19 آذر 1386
حیات بینفس مجازی
حالا هر زمان که اراده کنید، نام محبوبترین هنرمندانتان را در اینترنت جستوجو ميکنید، و روی صندلی اتاقتان، با آثار و فعالیتهاشان آشنا ميشوید. قطعهای از موسیقیشان را ميشنوید و تابلویی از آثارشان را ميبینید و در کامپیوتر شخصیتان، کلکسیونی از آثارشان جمع ميکنید. اما در شعف ارتباط با این ستارههای دستنایافتنی جهانی، نامی از هنرمندانتان را به فارسی جستوجو ميکنید و با انبوهی از اطلاعات غیرمرتبط و فاقد اعتبار روبهرو ميشوید
جای هنرمندان ایرانی در فضای مجازی تقریبا خالی است.
گزارشی از لی لی اسلامی درباره حضور هنرمندان روی وب
نويسنده: شهرام | 01:19 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
شنبه 19 آبان 1386
گردشگری الکترونیکی با کف پا!

ارتباط شست پا و سبزه و گل با گردشگری الکترونیکی و کلا صنعت توریسم !! :)
نويسنده: رضا هاشمی | 02:09 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
سه شنبه 14 فروردین 1386
سیصد...
سلام
سال نو همه شما عزیزان مبارک. سیزده به در هم که گذشت. امیدوارم همگی سال خوبی در پیش داشته باشیم.
این اولین مطلب در سال نو است و از این فرصت استفاده می کنم و از یک سال توجه و حمایت شما به این سایت تشکر می کنم و همچنین به بانی این وبلاگ و سایت آی تی ایران آقای شهرام شریف و سایر دوستان و نویسندگان تبریک می گویم.
الان ساعت سه و نیم صبح دوشنبه 14 فروردین است. دوستانی که این ساعتها آنلاین هستند اگر تلویزیون را روشن کنند متوجه اهمیت و ارزشهای فیلم سیصد می شوند. بعد از مدتها مجموعه برنامه هایی از تلویزیون پخش می شود که در آن شاهان قدیم ایران و تمدن و منش ایرانیان قدیم تکریم می شود.
منم کوروش ، شاه دادگر جهان، پسر کمبوجیه و ... اینها جملات راوی برنامه است :)
به نظر شما اگر فیلم سیصد در کار نبود کسی به این همه توجهی می کرد؟
نويسنده: رضا هاشمی | 04:28 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
پنجشنبه 5 بهمن 1385
بدون شرحستان...
نويسنده: رضا هاشمی | 07:44 AM | نظرها 13 | دنبالک 0
شنبه 30 دی 1385
قل مراد داره می خنده...
چون ملوس داره وبلاگ می خونه! :)
خوب ببخشید! قصد بی احترامی نداشتم اما این مشابه اس ام اس هایی است که این روز ها برای خیلی از ما ها میاد (به جای وبلاگ بگذارید sms)
این سریال باغ مظفر باعث شده بود که من هر از گاهی تلویزیون را روشن کنم. چون اصولا ازبرنامه های تلویزیون خوشم نمیاد. به هر حال دستشان درد نکنه. با وجودیکه ساختار تبلیغاتی و infomercial این سریال دل من را میزد اما بازم لبخند را به لب ما می نشاند. باید از بازی عالی آقای شفیعی جم تشکر کرد. هااا؟؟
بگذریم... این یک ذره خوشبینی به تلویزیون باعث شد که الان یک لحظه تلویزیون را روشن کردم و قسمتهایی از این برنامه فوق العاده آقای فرزاد حسنی را ببینم.
صحبت راجع به این بود که هر کی گفته دانشگاهها به خاطر سهمیه رزمندگان و خانواده شهدا و .. جا نداره چرت گفته و ایشان نه تنها کمتر از 5 درصد حقشون را استفاده می کنند بلکه معدلشون هم از بقیه بالا تره و کلی المپیادی هستند و از این صحبتها ...
به نظرم ایجاد و دامن زدن این تقابل کار اشتباهی بود که در کل چهره بیرونی فرزندان شهید و ایثار گر را مخدوش می کند
فکر می کنم خیلی از فرزندان شهید خوشحال می شوند که ازشون اینگونه دفاع و حمایت نشه چون اصولا احتیاجی به این حمایت نیست و عموما مورد احترام و عزیز جامعه هستند.
داشتم به رفتار مجری فکر می کردم. نکته جالب برام این بود که چقدر صحبتهاش وبلاگی است.
آقای فرزاد حسنی آدم با استعداد و با هوش و موفقیه اما پیشنهاد میکنم از تریبون صدا و سیما که آمد پایین یک مجله راه بندازه و بیاد با مثلا چلچراغ رقابت کنه.(اسمش را هم میشه گذاشت فوق العاده) اینجوری متوجه میشه که حرفهایش واقعا چقدر خریدار داره و چقدرش خمیر میشه!
نظر شما چیست؟
نويسنده: رضا هاشمی | 11:19 PM | نظرها 2 | دنبالک 0
یکشنبه 3 دی 1385
بازی شب یلدا...
بازی شب یلدا اخیرا در بعضی وبلاگهای فارسی وارد شده و علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا از من هم دعوت کرده تا در این بازی شرکت کنم. در این بازی هر یک از دعوت شدگان بایستی پنج مطلب شخصی را که دیگران درباره او نمی دانند بیان کند. قاعدتا برای سلامت هر چه بیشتر بازی باید از خودنمایی و چاخان پاخان و همچنین تسویه حسابهای شخصی و کاری خود داری کرد.
پنج موضوعی که در باره من نمی دانید:
1- متولد اصفهانم و جمعا حدود ده سال میشه که دور از خانواده و مستقل زندگی می کنم
2- وقتی بچه بودم فرفره درست می کردم و توی محله می فروختم
3- معتقدم خانم ها اصولا موجودات با هوشی هستند و سعی می کنم از آنها مشورت بگیرم.
4- به خاطر تغییر قانون فروش سربازی بیخیال خارج و دکترا شدم و تا دو سال سرباز فراری بودم
5- از فیلمهایی خوشم میاد که آخرشون به خوشی تمام نمیشه و از موسیقی با پینک فلوید حال می کنم.
من به جای دوستانم که زیاد ازشون میدونم. مایلم از چند وبلاگ نویس در عرضه های مختلف دعوت کنم:
استامینوفن ( به یاد روزهای اول پرشین بلاگ )
مسعود ده نمکی (اخیرا با عنوان خوش تیپ مصاحبه شدند)
نويسنده: رضا هاشمی | 03:45 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
دوشنبه 27 آذر 1385
پیش بینی های انتخاباتی...
خوب الان نتایج اولیه انتخابات اعلام شده و نتایج نهایی هم فردا صبح اعلام می شوند.
پیش بینی قبلی من با صحت 80 درصد همراه بود.
این هم از نوستراداموس ما!
نويسنده: رضا هاشمی | 02:11 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
پنجشنبه 25 آبان 1385
اخذ مجوز های لازم...
تصویرفوق یک جور سند تاریخی است که نشان می دهد که در دوران قدیم، داشتن و نصب رادیو نیاز به مجوز شهربانی داشته ولی الان بدون مجوز می توان به رادیو گوش داد.
به عبارتی برخوردهای محدود کننده با رسانه های جدید ریشه در دوران قدیم دارد. (منبع: safirlink.com)
نويسنده: رضا هاشمی | 05:51 PM | نظرها 2 | دنبالک 0
دوشنبه 19 تیر 1385
زین الدین زیدان

جام جهانی تمام شد و ایتالیا برنده شد. زیدان در اوج ابهت و محبوبیت و در آخرین بازی فوتبال خود با سر به سینه بازیکن ایتالیایی کوبید و اخراج شد!!!
بر خلاف بسیاری از کسانی که کار زیدان را تقبیح می کنند به نظر من بزرگترین درس جام جهانی را از این حرکت وی می توان آموخت.
زیدان به ما می گوید مهم نیست که نیمی از جمعیت جهان تو را نگاه می کنند و مهم نیست که نام و آوازه و عظمت تو به خطر می افتد و یا خاطره بدی در اذهان ثبت می شود.
مهم نیست که همگان کارت را احمقانه بدانند و یا بعدا مجبور به ابراز پشیمانی و یا عذر خواهی بشوی.
موضوعات بسیار مهم تری هم وجود دارند که از شهرت و اعتبار و محبوبیت و جام جهانی فوتبال با ارزش ترند.
فوتبال بخشی از زندگی یا حرفه وی است و همه آنها باید در خدمت او باشد و نه او همچون ماشینی در خدمت فوتبال.
زیدان بازیکن فکور و با هوشی است و در سن 34 سالگی از بسیاری از هیجانات بازیکنان کم تجربه منزه است. و اصولا آرام و کم حرف است.
وی سالها در ایتالیا بازی کرده و با فرهنگ و روحیات آنها آشناست.
در جایی که بازیکن بد اخلاق ایتالیایی هر حرفی به زبان می آورد و هیچ قانونی برای دفاع از حقوق زیدان وجود ندارد، زیدان به بهترین شکل پیام جام جهانی را در ذهن همه ما ثبت کرد.می توانست در یک فرصت مناسب دور از چشم ناظر تلافی کند اما مردانه عمل کرد.
همه کارش را زشت و مخوف و شاید احمقانه بدانند اما هیچ کسی به اندازه زیدان نگاه ارزشی به فوتبال از خود نشان نداده است.
در مقابل توهین و نژاد پرستی حرکتی انجام داد که درست بود و در تاریخ ثبت شد.در مقابل ضعف قانون و بی توجهی داور حرکتی کرد که به نظر من یک حرکت با ارزش و قابل تقدیر است و او را تحسین میکنم.
نويسنده: رضا هاشمی | 02:46 AM | نظرها 106 | دنبالک 0
شنبه 20 خرداد 1385
عکس 4 میلیون دلاری

در این ور آب عکس پیدا کردن برای مطلبی برای روزنامه به سادگی یک جست وجوی کوچک در بخش تصویر گوگل است و بیشترین هزینه آن صرف چند دقیقه است. در کمتر مطبوعه ای هم می توان انتخاب آگاهانه عکس برای صفحه نخست را مشاهده کرد.حالا اما در آن ور آب مجله People برای آنکه برای نخستین بار عکس شیلوه بچه آنجلینا جولی و بردپیت را روی جلد خود منتشر کند بیش از 4 میلیون دلار به این زوج پرداخته است. به گفته سخنگوی People این مبلغ از سوی این دو برای صرف در امور خیریه در آفریقا خواهد شد. انتشار این عکس هر چند هزینه کلانی را به این مجله وارد کرده اما به گفته سخنگوی این نشریه قیمت و فروش آن را افزایش داده و تنها در طی یک روز 25 میلیون بازدید از سایت این نشریه را به همراه داشته است.راستی در این ور آب بالاترین رقمی که برای یک عکس پرداخت شده چقدر است؟
نويسنده: شهرام | 11:44 AM | نظرها 16 | دنبالک 0
چهارشنبه 16 فروردین 1385
کفتر بازی در اینترنت...
کمتر کسی پیش بینی میکرد که وبلاگ و وبلاگ نویسی تا این حد در تمام لایه های اجتماعی وارد شود و تا این حد سرویسهای وبلاگ نویسی در تولید محتوای فارسی و ارتقا آن موثر باشند.
کدام یک از شما تا به حال با یک کبوتر باز هم صحبت شده اید یا اصلا به چنین آدمی دسترسی دارید یا فکر میکنید اگر چنین آدمی را ببینید می توانید با او هم صحبت شده و از دنیای کبوتر بازان سر در بیاورید؟
امروز صبح وقتی وبلاگ کفتر باز عشق باز به آدرس kaftar2003.persianblog.com را دیدم به عمق نفوذ وبلاگها در توسعه محنوای فارسی پی بردم و به عنوان یکی از موسسین پرشین بلاگ خوشحال شدم.
قطعا برگزاری جشنواره ها و مسابقات وبلاگ نویسی در تولید محتوای تخصصی و کاربردی موثر خواهد بود و امیدوارم مسوولین در این زمینه حمایتهای لازم را از جوانان و متخصصین انجام دهند تا بیش از این شاهد رشد و گسترش زبان فارسی در اینترنت باشیم.
نويسنده: رضا هاشمی | 01:29 PM | نظرها 4 | دنبالک 0
پنجشنبه 3 فروردین 1385
سال نو و نگاه نو...
این اولین بادداشت من در سال جدید است و دوست دارم اول از همه به بازدیدکنندگان عزیز سایت سلام کنم و سال نو را به آنها تبریک بگویم...
نويسنده: رضا هاشمی | 02:15 PM | نظرها 0 | دنبالک 0
جمعه 5 اسفند 1384
طرح زوج و فرد کردن کافی نت ها
اگر آنگونه که اینجا نوشته طرحی تحت عنوان تفکیک جنسیتی مشترکان کافی نت ها به اجرا در آمده باشد باید گفت محدودیت های اینترنتی حالا از اینترنت فراتر رفته چون کافی نت ها کاملا یک محیط صنفی هستند به این ترتیب می توان انتظار داشت به تدریج سینماها، فروشگاه ها، داروخانه ها و.... هم به تفکیک جنسی دچار شوند.
آیا کسی دراین مورد کافی نتی را دیده که چنین طرحی را اجرا کرده و یا برای اجرای آن تحت فشار قرار گرفته باشد؟
نويسنده: شهرام | 08:45 PM | نظرها 8 | دنبالک 0
شنبه 29 بهمن 1384
مستقیم از دانشگاه علامه
تجمع اعتراض آمیز نسبت به اخراج دکتر نمکدوست یکی از استادان دانشکده علوم ارتباطات علامه الان در این دانشکده در حال برگزاری است. گفته می شود از صبح ماموران نیروی انتظامی در مقابل دانشگاه حضور داشتند و به همین دلیل فرقانی رییس دانشکده از دانشجویان خواسته به سالن داخل بروند و اعتراض خود را در آنجا پیگیری کنند. دکتر معتمد نژاد در این جلسه سخنرانی کرده و گفته از رییس دانشگاه خواسته که دوباره نمکدوست را برگردانند. دکترمعتمدنژادهمچنن گفت که می خواهیم علاوه برنمکدوست دکتر شکرخواه و زارعیان را هم به عضویت هیات علمی دانشگاه درآوریم.
در همین حال گفته شد که عکاس ها و خبرنگاران را به دانشکده راه نمی دهند و حتی از بعضی که عکس گرفته اند خواسته اند تا عکس ها را پاک کنند و دکتر فرقانی هم در پاسخ به اعتراض دانشجویان در این زمینه گفته این اتفاق داره درکل ایران می افتد.
خود نمکدوست هم در این جلسه صحبت کرد. او گفت: من لیسانسم را از وزارت علوم نگرفتم از دکتر معتمد نژاد گرفتم برای هم همیشه خودم را جزو هیات علمی دانشگاه ارتباطات علامه می دانم از همه می خواهم موضوع را تمام شده تلقی کنند و به سرکلاس های خود برگردند و من هم اجازه می خواهم قراردادی نوشته نشود و صرفا یک کلاس کوچک خودم را داشته باشم.
دانشجویان با شعار نمکدوست نمکدوست حمایتت می کنیم او را تشویق کردند.
در ادامه این جلسه هم یک بیانیه در حمایت از نمکدوست قرائت شد.
نويسنده: شهرام | 09:59 AM | نظرها 4 | دنبالک 0
سه شنبه 11 بهمن 1384
گشتی لابه لای فیلم های امسال
چهارشنبه سوری
چهارشنبه سوری آخرین فیلمی بود که در جشنواره دیدم و فکر میکنم به همراه آفساید بهترین فیلم های جشنواره امسال بودند. فیلم در واقع حکایت رابطه های زناشویی در مقاطع مختلف است که خط داستانی فیلم شخصیت های آنان را در کنار هم قرار می دهد. خیانت اما داستان اصلی است که با شک و تردید هدیه تهرانی نسبت به همسرش حمید فرخ نژاد آغاز می شود و با نماهایی ثابت از تنهایی آدم ها خاتمه می یابد.
ترانه علی دوستی دختر کارگری که برای نظافت به خانه آنها می آید ناخواسته وارد این رابطه می شود و هر چند سعی می کند با گفتن دروغ به شک و دعوا و مرافه زن خاتمه دهد اما بعد خود متوجه این خیانت می شود. به جز روحی( ترانه علیدوستی) که با امید فراوان به زندگی آینده در ازدواج قریب الوقوع اش دل بسته بقیه زن های داستان چندان حال و روز خوشی ندارند. همین چند روز قبل یکی از همکاران زن اش را در جاده کهریزک دزدیده اند، هدیه تهرانی به خیانت شوهرش مشکوک است و زندگی اش کاملا به هم ریخته، زن آرایشگر همسایه نیز که با حمید فرخ نژاد رابطه دارد نیز از همسرش جدا شده و حتی از او که شب عید را در خودرواش در مقابل خانه می گذراند حاضر به دعوت به داخل خانه نیست و تنها دختر کوچکش را با خود داخل می برد. دیگر زنان همکار روحی نیز حال و روز بهتری ندارند، نزدیک ترین آنها سه بار از شوهرش طلاق گرفته است. فیلم مجموعه از بدبینی ها و تردیدها را به نمایش می گذارد که جامعه امروزه ما با آن روبه روست . در پایان فیلم زمانی که روحی سوار موتور همسرش می شود و در تاریکی فرو می رود تماشاگر از خود می پرسد آیا او هم با این همه آرزو و اعتماد به سرنوشت دیگر زنان داستان دچار می شود؟
آفساید
چند دختر جوان پس از ورود ناموفق ( با گریم پسرانه ) به استادیوم برای تماشای بازی ایران – بحرین در گوشه ای از بالای استادیوم زندانی می شوند. التماس آنها به سربازان نیروی انتظامی برای دیدن بازی بی نتیجه است و تنها باید با بالا و پایین شدن صدای تشویق تماشاگران و یا گزارش با لهجه یکی از سربازان بازی را در ذهن خود تصور کنند. فیلم در عین آنکه شکل شاد و طنز آمیزی دارد از یک غم و تلخی درونی برخوردار است که تماشاگر را همپای بازیگران به جهان خود می کشاند. آفساید به نظرم مهمترین چالش جامعه امروز جوان را به تصویر می کشد و آن محدودیت هایی آزاردهنده و بی منطقی است که در برابر آنها قرار دارد. نیروی انتظامی در فیلم در واقع نمادی از قدرت و حاکمیت است که در مقابل نسل جوان و خواسته های آنان بهانه می تراشد. دختران نباید وارد استادیوم شوند چون قرار گرفتن آنان کنار مردان درست نیست اما همین منطق در برابر پرسش "چرا این محدودیت در سینما که جای تاریک تری است برای دختران صورت نمی گیرد؟" پاسخی ندارد. سربازان تلاش می کنند دختران را هر چه بیشتر از دیگران جدا کنند، در صحنه ای که یکی از دختران به همراه سربازی به دستشویی می رود، سرباز سعی می کند تمام دستشویی را از مردان خالی کند تا احتمال گناهی پیش نیاید در حالی که جوانانی که سرباز به بهانه عدم تعرض به دختر آنان را به دستشویی راه نمی دهد خود راه را برای فرار دختر از دست سرباز هموار می کنند. فیلم با چنین نگاهی در واقع نگاه حاکمیتی و اجباری به جوانان را به چالش می کشد و این هشدار را می دهد که نتیجه چنین نگاهی آن است که در یک انفجار اجتماعی ( در اینجا ناشی از برد ایران و جشن صعود به جام جهانی) تمام این پیکره فرو می ریزد و حتی سربازان که جزئی الزامی از این حاکمیت به حساب می آیند نیز در مقابل آن چاره ای جز همراهی با این موج ( رقص و پایکوبی) را ندارند. طبیعی است آفساید با چنین نگاهی عملا هیچ شانسی برای حضور در بخش مسابقه و دریافت جایزه ای را نداشت اما با توجه به مضمون تازه اش اگر برخلاف فیلم های پیشین پناهی اکران شود قطعا یکی از پر فروشترین فیلم های سال خواهد بود.
زاگرس
شخصیت محمد علی نجفی از شخصیت فیمسازی اش به مراتب مشهورتر و کارآمدتر است. سازنده سریال سربداران در فیلم کاملا سفارشی زاگرس که از پروژه کارون 3 ساخته شده بود حرفی برای گفتن نداشت.
ستاره ها : جلد 3
یک فیلم کوتاه از فریدون جیرانی از خاطرات چند بازیگر قدیمی تئاتر .بچه ها می گفتند که جلد 2 بهتر از بقیه جلدهاست.
زمستان است
فکر می کنم انوشیروان حداد بهترین بازی جشنواره را ارایه داد( به نام پدر را ندیدم البته)، اما فیلم با لحن کند و کشدار خود عملا به زحمت قابل تحمل بود.
شب به خیر فرمانده
انسیه شاه حسینی می خواهد سینمای جنگ بسازد اما به نظرم با این نوع نگاه حداقل 15 سال دیر به این فکر افتاده چون بهترین فیلم های جنگی از این دست را سالها قبل ساخته اند و حالا اگر او می خواهد آنها را تکرار کند تنها نگاتیو به هدر داده است. داستان پرت و پلای عروسی در عزا و عزا در جنگ ملغمه ای است که تنها به درد همان جایزه ای می خورد که در بخش معناگرا ( یا چیزی به این مضمون) بهش دادند.
کارگران مشغول کارند
فکر می کنم بهترین نقد را از فیلم خود کارگردان مانی حقیقی در جلسه پرسش و پاسخ از فیلم داد. " هدفم از ساختن فیلم این بود که به همراه دوستانم لذت ببرم" . فیلمی که برای لذت بردن کارگردانش ساخته شود لزوما این لذت را برای تماشاگر به همراه نمی آورد هر چند ممکن است دوستان کارگردان آدم های مشهوری چون آتیلا پسیانی، محمود کلاری، فاطمه معتمدآریا، رضا کیانیان و مهناز افشار باشند. راستی داستان فیلم این است که یک عده بی دلیل می خواهند یک سنگ را از بالای جاده به ته دره پرت کنند که در نهایت نمی توانند. واقعیت این است که با دوبار آمدن کیارستمی به سر صحنه یک فیلم نمی توان انتظار داشت فیلم به سینمای کیارستمی نزدیک شود.
کافه ستاره
تصور می کنم سامان مقدم می خواسته از فضای بزن و بکوب مکس خارج شود. کافه ستاره یک روایت غیر خطی از زندگی و عشق های ساکنان یک محله است که نشان میدهد کارگردان در عین آنکه مایل است تماشاگران خود را حفظ کند تلاش دارد فضاهای جدیدتر و نوع روایتی تازه ای را تجربه کند. دستیار سابق کیمیایی در جلسه مطبوعاتی فیلمش که بعد از اعلام نتایج جشنواره برگزار شد حرف درستی زد. او گفت: بعضی ها وقتی در جشنواره حضور دارند جایزه می گیرند و وقتی فیلمی ندارند داور می شوند. فعلا هدایت فیلم که یکی از بزرگترین تهیه کنندگان سینمای ایران است دست از مقدم برنمی دارد.
گفت و گو با سایه
وقتی آدم نمی تواند در فضای فعلی از صادق هدایت فیلم مثبت بسازد مگر مجبور است این کار را بکند و مجبور شود او را به لجن بکشد. فیلم در طول دو ساعت هیچ اطلاعات تازه ای را از هدایت نمی دهد و مثلا بر مبنای تحقیق حبیب احمدزاده شکل گرفته که آدم اصلا شک می کند مگر تحقیقی هم پشت این فیلم بوده است. استاد خسرو سینایی در این فیلم مجموعه ای از اشتباهات سینمایی مانند نورپردازی، اشیا صحنه، بازی افتضاح و ... قابل تماشاست.
هوو
مردی به زنش خیانت می کند و به زن دیگری عشق می ورزد. وقتی زن اش می فهمد همه چیز به هم می ریزد و او از هر دو زن گذشته و به زن سومی پناه می برد. همین. راستی برای اولین بار بعد از انقلاب در این فیلم یک زن و مرد زیر لحاف کرسی می روند البته برای عکاسی با دوربین تلفن همراه و نه چیز دیگر.
خانه روشن
اگر در تمام طول فیلم چشمهایتان راببندید چیزی را از دست نمی دهید چون آنقدر صحنه های تاریک و دیالوگ دارد که عملا انگار چشمهایتان را بسته اید.
می دونم خسته شدید اما چند تا فیلم دیگر هم مونده که آنها را بعدا می نویسم که اگر حوصله داشتید آنها را بخوانید
نويسنده: شهرام | 09:31 PM | نظرها 0 | دنبالک 0
یکشنبه 9 بهمن 1384
سال صحنه های کشدار و پایان های خوش
امسال پس از پنج سال نسبتا در جشنواره مرتب فیلم دیدم فکر می کنم نه از سینما و از حس و حال جشنواره من را گریزی نباشد( البته در این سالها خیلی تک و توک به این جشن سینمایی سرزده ام) با این حال جشنواره فیلم فجر معمولا مثل شیرینی خامه ای می ماند که پیش از خوردن دلرباست و پس از خوردنش تا مدتها دچار دلزدگی هستی. این چند شب هر بار آمدم بنویسم نتوانستم به واقع فیلمی که بتواند مرا تکان بدهد ندیدم. اما در مجموع حس کردم سینمای ایران اولا دچار سرطان صحنه های کشدار شده و عملا سینماگران محترم هنگام فیلمسازی حساب صندلی و سالن های فاجعه سینمای ایران را نمی کنند و فکر می کنند آنقدر داستان های جذابی کار کرده اند که تماشاگر را را تمام حواس مجذوب خود کرده اند. اما باور کنید اگر این صندلی ها را بکنند و مردم روی زمین بنشینند به سینما بیشتر شبیه تر است. صداهای زرر و خرخری که سینماهای ایران هم به صورت دالبی برای تماشاگران پخش می کنند واقعا در هیچ جای دنیا نظیر ندارد و احتمالا تا چند سال دیگر فیلم های ایرانی را هم نمی توان بدون زیرنویس دید.راستی تهویه عالی و نور کور کننده سقف ها را هم اضافه کنید و حالا تصور کنید که سر هر فیلم باید قیافه سوپراستار سینمای ما رادان را ببینید که از ماشین لوکسش پیاده می شود و همه با گوشی ال جی از او عکس و فیلم می گیرند و ناگهان راننده ماشین، موبایل ال جی رادان را که در ماشین جا مانده و زنگ خورده را مثل گوشت کوب برای او پرتاب می کند و ناگهان اسلوموشن قاپیدن گوشی از روی هوا و این را اضافه کنید به پاچه خواری این روزنامه نگاران سینمایی در جلسات نقد و بررسی در سینما صحرا که حال آدم را آشوب می کرد.
جذابیت واقعی جشنواره اما فقط دیدن دوستانی است که یک سال است ندیده ای و برای من این جذابیت چند برابر شد که بعد از سالها بار دیگر آنها را دیدم.
اما شاید مهمترین نکته امسال جشنواره پایان های خوش فیلم ها باشد. حتی سیاه سازترین فیلمسازان نیز امسال به Happy End روی آورده بودند و در کمتر فیلمی رقص و آواز دیده نمی شد. بر خلاف تصور امسال بعضی فیلم هایی که بویی از توقیف داشتند و تصور می شد زیر تیغ ممیزی مثله شوند به جشنواره رسیدند با این حال بعد که فیلم تمام می شود به خودت می گویی : خب تونستم تحملش کنم ولی واقعا هدف این فیلم چی بود؟ یا به خودت می گی اون تصویرها خیلی خوب بودند، اون جامپ کات هم به موقع بود، دوربین حرکت قرقره ای بی نظیری داشت ولی خب که چه من چی گرفتم؟ به من چی تونست بده ؟ نوآوری ات کو؟ نمونه این را که هزارنفر قبل از تو ساخته اند تو چی کار کردی؟ استاد سینما! این چیزی که ساخته بودی را خدایی خودت حوصله می کنی یک بار از اول تا آخر روی پرده تحمل کنی؟
بگذریم و خوشحال باشیم که وام های ده میلیونی که دولت از جیب من و شما به جیب تهیه کنندگان این نوع سینما می ریزد همچنان ادامه دارد تا این سینمای وابسته به دولت همچنان پابرجا بماند و من و شما خوشحال شویم که سینمای "ملی" و" معناگرای" ما استوار پیش می رود.
پایان بندی خوش: هه هه هه ...
نويسنده: شهرام | 03:25 PM | نظرها 0 | دنبالک 0
پنجشنبه 22 دی 1384
جرمی به نام مزاحمت اینترنتی...
چند روز پیش قانونی در آمریکا تصویب نهایی شد که بر اساس آن هر گونه ایجاد مزاحمت، آزار و اذیت، ارعاب و بد رفتاری بدون افشای هویت و با استفاده از هر روشی مشتمل بر ارسال ایمیل و یا پیغام وب و یا بصورت زنده در محیط اینترنت ممنوع می شود و مجرمین با جرایم سنگین و حد اکثر دو سال زندان روبرو خواهند شد(مشمول همان مجازات مزاحمت تلفنی میشوند) و بدین ترتیب واژه جدیدی به نام e-Annoyance به واژگان اینترنتی اضافه شد.
اگر فقط صحبت از چت یا ارتباط VoIP بود خیلی عجیب نبود اما این قانون خیلی کلی تر است و می توان گفت وبلاگ نویسی، انجمن های گفتگو، گپ و استفاده از بسیاری از خدمات وب تحت تاثیر قرار میگیرند و اینترنت به دنیای واقعی نزدیک تر شده و امتیاز اختفای هویت در آن رنگ می بازد.نظر شما چیست؟ اصل خبر
نويسنده: رضا هاشمی | 09:44 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
جمعه 2 دی 1384
انتقام سینمایی
![]()
"یک بوس کوچولو" چیزی بیشتر یک فحش نامه علیه ابراهیم گلستان نیست و اگر بخواهیم مابه ازاها را از این فیلم حذف کنیم عملا با یک داستان بی سروته و نامفهوم روبه رو هستیم. جالب است که کارگردان این موضوع را تکذیب می کند در حالی که در انتخاب نامها ( سعدی به جای گلستان، کامران به جای کاوه ) و یا برخی دیالوگ ها( تو بغل زنم برای معشوقه ام گریه کردم - اشاره به مرگ فروغ فرخزداد) چنین اشارات مستقیمی را می بینیم.
فرمان آرا ابراهیم گلستان را در داستان فیلمش به ایران می کشاند او را در مقابل خانواده ، دوستان و جامعه محاکمه و سپس به مرگ محکوم می کند. در یکی از دیالوگ های فیلم اشاره به داستانی است که در آن یک نویسنده اعتقاد دارد تولستوی نباید در زیرزمین خانه اش خودکشی می کرد و مثلا باید در جایی مثل کوههای کلیمانجارو - جایی که با ارزش و اعتبار شخص مطابق باشد - این کار را می کرد این نویسنده سپس همین کار را با تولستوی می کند. به نظر می رسد فرمان آرا نیز می خواسته گلستان را در داستان خود در مسیری برعکس قرار دهد، او در حالی که گلستان را به خاطر بد و بیراه گفتن به این و آن خطاب قرار می دهد که خود در حال بد و بیراه گفتن به اوست. او در جایی به نقل از یکی از شخصیت های فیلم به گلستان می گوید:" اون زمانی که تو در کنار دریاچه ژنو ویسکی می خوردی بچه های این سرزمین در حال دست و پنجه کردن با بدبختی و مرگ بودند( نقل به مضمون) " ، راستی آیا این موضوع در مورد خود آقای فرمان آرا که سالهای بعد از انقلاب را در خارج از کشور گذراند، صدق نمی کند؟ آیا " یک بوس کوچولو" با چنین اشاراتی بیش ازیک انتقام کشی سینمایی است؟
( عکس : سینمای ما)
نويسنده: شهرام | 11:09 AM | نظرها 4 | دنبالک 0
پنجشنبه 24 آذر 1384
شهادت یک وبلاگ نویس
نویسنده وبلاگ یادداشتهای امپراطور (http://sezar1.blogfa.com) از جانبازان دفاع مقدس روز یکشنبه بیستم ابان ماه شهید شدند.
در بخشی از وبلاگ او چنین آمده است
"امپراطور باشی و اینگونه جا بزنی ؟!...درد دو چندان که نه... صد و هزار برابر است ...با خودم میگویم حتم اگر این نام ژولیس سزار به بخت من نبود و تاج امپراطوری بر سرم و نبود امید مردم سرزمین آبهای همیشه آبی به فرمانهای من ...سرم را میگذاشتم روی تخته سنگی و فریادی میزدم تا دل سنگ بپوکد از این همه هجر ...از این همه فراق ...از این همه بی کسی و غم ...حیف و خیلی افسوس که باید تاب بیاورم و سرم را بالا نگه دارم تا مباد هرگز از روی من ناامیدی بتراود ...سخت است ...میدانم که طاقت ندارم ...به همین خاطر است که اینگونه دزدانه آمده ام در این دنیای مجازی و زیر چتر وبلاگ نویسی نا آشنا مویه میکنم و برایتان که نمی شناسیدم و من نیز شما را !...دل جرات پیدا کردم ...از بس به خودم نهیب زدم که آی ! ژولیس سزار وامانده در تقدیر شوم خود ...هی ! امپراطور گرفتار سانحه سرنوشت ...تصادف کرده ائی با بن بست فرجام خودت و بعد داری ادای آدمهای قهرمان و سلحشور را در میاوری که من چیزیم نیست ...نگاهم کنید ...چشمانم را میگویم ...در پرتوی دید من نشانی از حسرت گمشده هست ؟ خون در رگانم میخرامد و سکون و آرامشی دارم که نگو و نپرس ....ها .." وبلاگ یادداشتهای امپراطور
نويسنده: | 01:09 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
یکشنبه 8 آبان 1384
ميليونرهاي خوش شانس اينها هستند
![]()
چهره آفتاب سوخته مرد آرام است، انگار هيچ اتفاقي نيفتاده، لابد قبل از هر چيز ديگر ذهنش ميرود پي دوربين مخفيهايي كه از تلويزيون 14 اينچ خانهاش ديده است و توي ذهنش ميچرخد كه، چرا اينجا، توي اين دهات؟> به خاطر همين با خونسردي و لهجه مشهدياش ميگويد: <سر به سرم نگذاريد، من بد شانسم تا به حال يك چوب كبريت هم از بانك برنده نشدهام چه رسد به 100 میلیون!
متن کامل گزارش
نويسنده: شهرام | 10:51 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
یکشنبه 1 آبان 1384
میدان انقلاب : بازار سی دی های فله ای
عجب تغییر کاربری سریعی داده میدان انقلاب تهران! حالا هر طرف این میدان را که نگاه می کنی فقط سی دی می بینی، همه رقم، همه رنگ، همه جنس. زمانی را یادم می آید که هر وقت از گوشه کنار این میدان می گذشتی نجوای " فیلم، نوار، پاسور" در گوش ات می پیچید که بعدا "نوار" در این جمله جای خود را به "سی دی" داد، حالا به نظر می رسد که سی دی ( موسیقی، بازی، فیلم ، برنامه و ...) در و دیوار این میدان را پرکرده. حالا از کتاب های قدیمی کمتر خبری هست و هر چند به نظر می رسد باید خوشحال بود که تکنولوژی جدید جایگزین یک رسانه سنتی می شود اما آنقدر سی دی های فله ای ارایه شده محتوا ، کیفیت و ارایه نامناسبی دارند که این تغییر جز افسوس چیزی به جای نمی گذارد.اگر مثل مرجان رباني هوس کردید چندتا از اين محصولات فرهنگي را امتحان کنيد مجبور هستيد يک گزارش هم در وصف اين تجربه ناخوشايند بنويسيد.
نويسنده: شهرام | 09:21 PM | نظرها 1 | دنبالک 0
سه شنبه 26 مهر 1384
شما هم بگویید...
چند روز پیش قصد داشتم کمی پز بدهم چون پیش بینی من که گوگل حتما به دنبال خرید بخشی از AOL خواهد رفت درست از آب در آمد. اما پشیمون شدم چون از نظرات ابراز شده این بر می آید که اینجا همه تحلیل گر و دانشمند و اینکاره هستند و اخبار و تحلیلهای داغی که با ذوق مینویسم ظاهرا برای همه توضیح واضحات است. خدا را شکر...
خوب حالا میخواهم از دوستان نظر بگیرم که آيا کسی مي خواهد تحلیل من در مورد آینده سرگرمی های خانگی و تلویزونهای دیجیتال و IPTV , DTV , SDTV , HDTV, pay-TV و ... را بداند؟
از همه صاحب نظران و پیشکسوتان و سایر دوستان که در ایران و اقصی نقاط جهان هستند و این وبلاگ را میخوانند دعوت میکنم لینک آخرین مقاله یا تحلیلشان در این زمینه را به من بدهند و اگر علاقه ای به این موضوع دارند یک لطفی کنند و پیامی بدهند و یا به ایمیل Reza.Hashemi@Gmail.com بفرستند تا من به اطلاعاتم هم اضافه کنم.
من به خاطر چند سال فعاليت در زمينه هاي مختلف در بورس و تجارت و بازاريابي الكترونيكي و همچنين سابقه مديريت و راهبري در سرويس وبلاگ به اخبار شرکتها و روند های بیزینسی و تغییر و تحولات IT و تکنولوژی توجه دارم و علاوه بر آن اين موضوعات با تحصیلات و علایق و تخصص من هم مرتبط است.
انتشار نوشته ها در اینجا فقط در جهت به اشتراک گذاشتن آنها و نظر خواستن از دوستان در جهت پیشرفت است.
متاسفانه بعضي از افراد بحثهاي تخصصي اين سايت را جولانگاه حملات و كينه توزيهاي خود قرار داده و عموما بدون داشتن تجربه يا تحصيلات مرتبط فقط به منظور عرض اندام و خود نمايي نظر ميدهند.
از نوشته هاي ايشان جملاتي چون (برو بابا من یکی رو میشناسم با سواد تره) یا ( تو دیگه کی هستی حالا واسه ما نظر میدی چرا من نمیشناسمت؟) یا ( من خودم اولین بار اینو تو ذهنم گفته بودم ) یا (فکر نکن هنر کردی من خودم از تو وارد ترم) برداشت میکنم.
شاید همه انتظار دارند مثل بعضی جاها صرفا ترجمه چند خبر و یا تحلیل آنهم بدون ذکر مرجع را بخوانند و وقتی کسی انتقادی کرد مرجع رو شود؟
این نوشته را برای آن جمعیت خاموشی نوشته ام که در نظر خواهی ها شرکت نمیکنند و می خواهم بدانم آیا واقعا شخصیت و تیپ متوسط خوانندگان ITIRAN همین است یا فرق دارد.
منتظر نظرات شما هستم.
نويسنده: رضا هاشمی | 08:28 PM | نظرها 7 | دنبالک 0
جمعه 22 مهر 1384
موسسه خیریه گوگل...
موسسین گوگل (Larry Page و Sergey Brin) سال گذشته قبل از عرضه سهام گوگل قول داده بودند که یک درصد سهام گوگل و منافع سالهای آینده آنرا به امور خیریه اختصاص دهند.
اکنون گوگل با تاسیس Google.org به قول خود وفا کرده است و مستقیما یک بنیاد خیریه به نام خودش تاسیس کرده است و با استخدام کارمند مستقیما آنرا اداره میکند.
حدود یک میلیارد دلار به این بنیاد خیریه تخصیص داده شده و این سرمایه در طول بیست سال آینده به تدریج در اختیار این بنیاد قرار میگیرد و معادل با حدود 3 میلیون سهم از شرکت گوگل است (ارزش هر سهم گوگل الان 296 دلار است و پیش بینی میشود تا رشد آن به 400 دلار هم برسد).
در وهله اول 300000 سهم گوگل معادل حدود 90 میلیون دلار در اختیار Google Foundation قرار گرفته است تا به جهان نیازمند کمک کند.
لازم است اشاره کنم بزرگترین بنیاد خیریه آمریکا Gates Foundation متعلق به بیل گیتز و همسرش می باشد.
نويسنده: رضا هاشمی | 08:54 PM | نظرها 4 | دنبالک 0
پنجشنبه 21 مهر 1384
پيام هاي خود نوشته
اين کامنت هايي که بازتاب از قول مردم روي خبر توقيف خودش نوشته خيلي بامزه از آب درآمده،آنها که خوب مي گويند که هيچ، اما آن معدودي که بد مي گويند به نحوي پيام هايشان مسخره نمایش داده شده که نشان دهد مخالفان اين سايت مسخره هستند. من طرفدار مسدودکردن يک سايت نيستم اما اين پيامهاي خودساخته شبيه تلفن هاي خودنوشته برخي روزنامه هاست و کل ماجرا را لوث مي کند، البته امثال سايت هايي مثل بازتاب که ادعاي افشاگري و ايجاد فضاي بازرسانه اي مي کنندهيچ گاه در مورد فيلترينگ و مسدود سازی کوچکترين حساسيتي نشان ندادند که در چنين مواقعي بتوانند پشتيباني ديگران را برانگيزند
نويسنده: شهرام | 04:41 PM | نظرها 7 | دنبالک 0
دوشنبه 18 مهر 1384
ايدههاي بلند پروازانه بيخ گوش ايران
![]()
دبي از فرودگاه پرزرق و برق شروع ميشود، از باد خنك كولرهاي قوي كه زير هر سقفي بهصورت ميخورد، از خودروهاي آخرين مدلي كه مثل اسباب بازي اين طرف و آن طرف ميروند و برجهايي مرتفع كه سرها را ناخودآگاه به سمت بالا ميچرخاند. لوكسگرايي بخش مهمياز زندگي افراد اين سرزمين خشك و شرجي را تشكيل ميدهد كه آنها را به ندرت ميتوان در پياده روها ديد. آنها پشت فرمان ماشينهايي كه از روي مدلهايشان هم نميتوان ميزان درآمد صاحبانشان را تخمين زد مينشينند، بدون هراس از جريمه شدن با تلفنهاي همراه آخرين مدلشان صحبت ميكنند و در رستورانها و هتلهاي بيشمار اين شهر غذا و نوشيدني سفارش ميدهند.
نويسنده: شهرام | 11:45 PM | نظرها 1 | دنبالک 0
چهارشنبه 13 مهر 1384
پسر و معدن
در معدن متروکه چیزی نبود جز فضایی سنگین و سیاه و پسرکی امیدوار که آرزوهایش را در سیاهی معدن می جست. پسرک همه سیاهی معدن را می کاوید تا ذره ای کوچکی را پیدا کند ، ذره ای کوچک ، بسیار کوچک . او ایمان داشت که آن ذره روشنایی بخش زندگیش خواهد بود.او ایمان داشت که ارزشش را دارد تا همه این سیاهی ها، آن فضای سنگین و بی روح را تحمل کند تا به آرزوی خود برسد. سالها گذشت ، پسرک هر روز بیشتر در سیاهی معدن متروکه وارد می شد ورود به سیاهی برای پیدا کردن روشنایی امید بخش عادت سالیان عمر او شد.نه! بهتر بگویم همه زندگی او. پسرک سالها دیوارهای معدن را کاوید و کاوید تا زمانی فرا رسید که دست پسرک ذره ای را لمس کرد که از جنس سیاهی معدن نبود اگرچه هنوز صیغل داده نشده بود اما کاملا مشخص بود که الماسی بزرگ است. ذره ای از جنس روشنایی . پسرک خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید و برای اولین در این طول این سالها فرصت کرد تا درباره خود و درباره آنچه میتواند با چنین گوهری انجام دهد فکر کند. لحظه ای بعد او افسرده کناری نشست و افسوس خورد. او تازه فهمید که در این سالها سوی چشمانش را از دست داده است و آنقدر سنش بالا رفته است که دیگر آروزهای جوانی بر او شایسته نیست لحظه ای بعد به حال خود گریست او حتی راه خروج از معدن را هم از یاد برد.
نويسنده: | 04:05 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
برای نادر ابراهیمی
نادر ابراهیم شخصیت فرهنگی ارزنده ای است که برای فرهنگ و ادبیات این کشور تلاش های زیادی کرده است. اگر متاهلید توصیه میکنم کتاب "چهل نامه برای همسرم" را حتما بخوانید. اگر اهل عشق و عاشقی هستید فکر می کنم کتاب "یک عاشقانه آرام" چیز خوبی باشد و اگر اهل فرهنگید فکر می کنم همه کتاب های نادر ابراهیمی می تواند برایتان ارزشمند و خواندنی و آموزنده باشد. شما را به فکر فرو خواهند برد و تا سال ها در زندگیتان حضور خواهند داشت.
اما برگزاری چندین باره گرامیداشت او،دلهره زیادی برای علاقمندانش ایجاد می کند که نکند خبری باشد!
نويسنده: محمد میثاقی | 01:09 AM | نظرها 0 | دنبالک 0
یکشنبه 10 مهر 1384
هفته نيروي انتظامي بر راهنمايي و رانندگي مبارک باد
ديشب از کنار چند کافه و رستوران که رد مي شديم با پرچم هايي روبه رو شديم که نوشته بود "هفته نيروي انتظامي برغيور مردان اين نيرو مبارک باد". از آنجا که ظاهرا چنين تبريک هايي بيشتر جنبه "کاري" و "مصونيتي" دارد بي سبب نديدم من هم به همين شيوه راهنمايي و رانندگي اين نيرو که واقعا نقش معاونت مالي اين نيرو را به خوبي ايفا مي کند تبريک بگويم.
ديروز متوجه شدم براي خودوريي که سه ماه قبل فروخته ام و همان موقع تمام خلاف ها و جريمه هايش را تسويه کرده ام 26 هزارتومان جريمه تسليمي براي رد شدن از چراغ قرمز منظور کرده اند در حالي که من نه از چراغ قرمز رد شده ام نه در اين زمينه جريمه اي تسليمم شده است. حالا نمي توانم اين را ثابت کنم و جريمه همه دو برابر شده است.اين تنها مورد نبود همان سه ماه قبل که براي گرفتن شناسنامه خودروي صفر به يکي از مراکز مراجعه کرده بودم ديدم اين خودرو سه ماه قبل از توليد در خيابان سهروردي جريمه شده است!وقتي با تعجب به مسئول مربوطه مراجعه کردم خونسرد گفت از اين موارد خيلي پيش مي آد و فهميدم چنين اشتباهاتي در سيستم آي تي بيسد و دولت الکترونيک مدار آنها کاملا به يک رويه تبديل شده است. چند هفته قبل هم که از سر ناچاري براي گرفتن کارت ماشين المثني به شهرک آزمايش مراجعه کردم پس از دو ساعت معطلي بهم قبض جريمه اي 7 توماني را نشان دادند که از قضا من به موقع پرداخته بودم ولي نه تنها در حساب بي انتهاي اين نيرو درج نشده بود بلکه به خاطر گذشتن يک ماه دو برابر هم شده بود. وقتي قبض پرداخت را نشان دادم گفتندبراي اينکه اين مبلغ را از حسابتان کم کنيد فقط بايد به مرکز ما در خيابان قزوين مراجعه کنيد که من ترجيح دادم دو برابر جريمه اي که يک بار پرداخت کرده ام را همانجا دوباره بپردازم تا يک روز ديگر از وقتم را در شهرک آزمايش و مرکز خيابان قزوين تلف کنم.
من در اينجا از وظيفه شناسي ،نظم، اقتدار و مردمسالاري اين نيرو تشکر مي کنم و اين هفته را صميمانه تبريک ميگويم.
نويسنده: شهرام | 08:08 PM | نظرها 0 | دنبالک 0
جمعه 1 مهر 1384
تقلید از نوعی دیگر
دیروز کارت عضویت در واحد فرآوری اعضای پیوندی که شبکه ای است از علاقمندان به اهدا عضو، به دستم رسید.
اعضای سایت در حدود 4000 نفرند و روزانه 100 نفر به آن ملحق می شوند.
اما با همه این ها و همه دستورات دینی و اخلاقی موجود،هنوز فرهنگ اهداء عضو در بین ما مردم خسیس رایج نشده است. انگاری برای اعضای بدنمان بعد از مرگ هم ارزش و حساب و کتاب قائلیم!
طبیعتا اصلی ترین راه ترویج آن فرهنگ سازی است و شاید یکی از کاربردی ترین راه های تبلیغ و فرهنگ سازی،پیش قدم شدن چند تن از این آقایون علماء و مراجع است که کلی مقلد و مرید و هوادار دارند که بیایند و عضو این گونه شبکه ها بشوند و وصیت کنند که بعد از مرگشان اعضای قابل استفاده اشان را به بیماران نیازمند اهدا نمایند و البته بیتشان هم بعداز مرگ به این وصیت جامعه عمل بپوشانند!
شاید آن وقت ببینیم که جان هزاران هزار بیمار نیازمند عضو نجات پیدا کند و دل هزاران هزار خانواده شاد گردد.
به نظر شما، آقایون چنین کاری می کنند؟
نويسنده: محمد میثاقی | 02:15 AM | نظرها 2 | دنبالک 0
دوشنبه 28 شهریور 1384
وبلاگ ابزاری برای مدیران...
من عاشق توت فرنگی هستم ولی وقتی به ماهیگیری میروم برای طعمه از کرم استفاده می کنم. به این خاطر که ماهی ها کرم دوست دارند نه توت فرنگی.
این جملات پر معنی را آقای دیل کارنگی گفته اند.
همین جملات وقتی بی معنی میشوند که آنها را در کتابی بخوانی که درباره اصول تاثیر گذاری و مدیریت روابط باشد در این حالت به شما آموزش میدهد که تملق بگویید تا موثر واقع شوید؛ دروغ بگویید و واقعیت را کتمان کنید تا موثر تر باشید و متاسفانه از این آموزشها نه فقط در کتابها بلکه در زندگی روزمره و جامعه ما بسیار است.
یکی از دستاوردهای وبلاگ و وبلاگ نویسی رک گویی و بی پرده گویی حقایق و رخداد هاست و می تواند موجب تقویت این فرهنگ در بین وبلاگ نویسان بشود و کم کم اثرات آن به اجتماع نیز منتقل شود.
مثلا از آفات بزرگی که گریبانگیر شرکتها و سازمانهای ایرانی است تملق گویی و چاپلوسی کارمندان و ساده انگاری و خوش باوری مدیران است که ریشه در آموزشهای غلط و تربیت نامناسب آنها دارد.
کارمندانی که حقیقت را میگویند و واقعیت را نمایان میکنند و منتقد هستند منفور و مطرود می شوند و افراد کم توان وغیر متخصص با اخلاقهای پست و غ